روابط تک به تک با فرزندان در کانون گرم

روابط تک به تک با فرزندان یعنی چه و چه تاثیری بر روابط بین والدین و فرزندان دارد ؟ 

داشتن روابط تک به تک با فرزندان ضروری است . منظور این است که یکی از والدین با یکی از بچه ها تنها باشد .به خاطر داشته باشید که به محض ورود شخص سوم ، پویایی و هدف و مسیر این ارتباط تغییر می کند . البته گاهی نیز لازم است . این رابطه می تواند شکل سه نفره به خود بگیرد. مثلا رابطه والدین با یکی از فرزندان یا دو فرزند با یکی از والدین .

این ملاقات ها دوستی عمیقی بین والدین و فرزندان به وجود می آورد واین اطمینان را ایجاد می کند که هنگام بروز مشکلات و بحران ها می توانیم بر این روابط تکیه کنیم و به آنها پایبند باشیم .

این ملاقات های تک به تک بهتر است از دوران کودکی آغاز شود . والدین باید با بزرگ تر شدن فرزندان از پدر و مادر بودن به دوست صمیمی بودن تبدیل شوند . و این ملاقات ها این امر را تسهیل می کنند .

در این ملاقاتها بچه ها احساس امنیت و صمیمیت می کنند و معمولا آنچه درفکرشان می گذرد ، را به زبان می آورند . گاهی مشکلات آنها در ارتباط با بچه های دیگر و هم کلاسی هایشان است . گاهی مشکلات در مورد مدرسه، معلم یا تکالیف عقب افتاده است .

این ملاقات های خصوصی چیزی نیست که همیشه بتوان در مورد آن برنامه ریزی کرد . این ویژگی باید در شما وجود داشته باشد .مهربانی و دلسوزی باید قسمتی از وجودتان باشد .  پدر و مادر وقتی به فرزندانشان نگاه می کنند ، باید بفهمند که حال آنها خوب نیست ،نگران و مضطرب است  یا خوشحال و سر حال است .

مهم ترین نکته این است که خانواده باید همیشه در اولویت قرار گیرد. ما مطمئن هستیم که اگر خانواده در اولویت باشد ، با هیچ بحران طولانی مدتی مواجه نمی شویم و در همان آغاز می توانیم مشکلات را حل کنیم .

شما وقتی کودکی را از دیگران جدا می کنید و به جایی می برید و با هم خلوت می کنید ،و به فعالیت مورد علاقه او می پردازید ،  به او تفهیم می کنید او و فقط او برای شما چقدر مهم است و وقت و انرژی و عاطفه شما در اون اوقات فقط مخصوص اوست و در نتیجه تعالیم و مقررات شما موثر تر واقع می شود . در مقابل ، وقتی بدون در نظر گرفتن موقعیت زمانی و مکانی به تعلیم یا وضع مقررات و اصلاح اشتباهات آنها می پردازیم ، آموزش هایمان بی فایده و چه بسا مخرب خواهد بود .

من مطمئنم که بچه ها می دانند چه کارهایی را باید انجام دهند ولی ذهن شان آماده ی انجام دادن این کار ها نیست . افراد بر اساس دانسته هایشان عمل نمی کنند ، بلکه بر اساس چیز هایی که در مورد دانسته های خود می دانند و احساس می کنند ، عمل می کنند . اگر آنان احساس خوبی درباره ی خود و ارتباطاتشان با دیگران داشته باشند ، تشویق می شوند که به آنچه می دانند عمل کنند .

این را بدانید اگر در ساختن روابط و ایجاد انسجام در خانواده پیشقدم نشوید و علاج واقعه را قبل از وقوع نکنید ، بعد ها مجبور می شوید زمان بیشتری را صرف ترمیم ارتباطات گسسته خود بکنید . و جواب صد در صد هم نخواهید گرفت

به افرادی که می گویند ما برای انجام دادن این کار ها وقت نداریم ، باید گفت : « با انجام ندادن این کار ها وقتتان بیشتر گرفته می شود. مهم این است که برای آینده برنامه ریزی کنید و قوی باشید . اگر اراده انجام کاری را داشته باشید ، همیشه راهی هست . قانون جذب را به خاطر آورید . این قانون در هر کاری صادق است .

images

داستانی از یک ملاقات تاثیر گذار :

بیست و یک سال پس از ازدواج، تازه فهمیدم که چگونه شعله های مهر و محبت را در رابطه با همسرم در دلم زنده نگه دارم .

اخیرا” با زن دیگری ملاقات می گذارم .

در واقع این عقیده همسرم بود . یک روز گفت « خودت می دانی که دوستش داری» از این حرف او متعجب شدم . « عمر آدمی کوتاه است و تو حق داری با کسی که دوست داری زندگی کنی »

با اعتراض جواب دادم : « اما من تو را دوست دارم »

« می دانم ، اما تو او را هم دوست داری . تو احتمالا نمی خواهی که مرا باور کنی ، اما من فکر می کنم شما هر دو به این ملاقات ها نیاز دارید . »

طبق معمول حق با همسرم بود . من به اون زن نیاز داشتم . او هم عاشق من بود . از بدو تولدم . او مادرم بود .

مادرم یک بیوه هفتاد و یک ساله بود . که از نوزده سال پیش یعنی از زمان فوت پدرم تنها زندگی می کرد . بعد از فوت پدرم من به دلیل تحصیل و کار مجبور شدم از او دور شوم و در آنجا ازدواج کردم . وقتی پنج سال قبل به مکانی در نزدیکی زادگاهم نقل مکان کردیم ، به خودم قول دادم که بعد از این زمان بیشتری را در کنار مادرم باشم . ولی به اقتضای شغلم و با سه تا بچه ، زیاد به دیدن مادرم نمی رفتم ، و فقط تعطیلات یا در مواقعی که خانواده دور هم جمع می شدند ، می توانستم مادرم را ملاقات کنم .

وقتی با مادرم تماس گرفتم و به او پیشنهاد دادم که برای صرف شام و رفتن به سینما با هم بیرون برویم ، خیلی متعجب شد و پرسید :« موضوع چیه ؟ » مادرم تعجب کرد چون این کار من غیر منتظره بود . و سابقه نداشت . از ازدواجم تا کنون همیشه به همراه خانواده ام به دیدنش می رفتم .

گفتم : « فکر کردم اگر چند ساعتی را با هم باشیم خیلی خوش می گذرد » « فقط دوتایی »

لحظه ای فکر کرد و گفت :« دوست دارم حتما این کار را بکنم . خیلی هم دوست دارم »

روز بعد بعد از برگشتن از سر کار ، در حالی که نگران بودم به طرف خانه مادرم حرکت کردم . در واقع این نگرانی قبل از ملاقات بود . در مورد چه چیزی صحبت خواهیم کرد ؟ اگر مادرم از رستورانی که انتخاب کردم خوشش نیاید ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

وقتی با ماشین به ورودی خانه مادرم رسیدم ، تازه فهمیدم که مادرم چقدر به خاطر این ملاقات هیجان زده است . او از قبل آماده شده بود و کنار در منتظر من بود . پالتو زیبایی که پوشیده بود برایم آشنا بود . او این لباس رو فقط برای مهمانی ها می پوشید . زمانی که بچه بودم آنرا درک نمی کردم حتی وقتی جوان تر هم بودم این را نمی فهمیدم که چرا مادرم فقط یک لباس گران قیمت دارد . چون مجبور بود پنج دختر و پسر را به سر و سامان برساند . این موضوع را فقط وقتی در اون لحظه اورا دیدم درک کردم .

وقتی داشت سوار ماشین می شد لبخندی به لب داشت و گفت: « به دوستانم گفتم که قرار است با پسرم بیرون برویم و این مسئله همه ی آنها را تحت تاثیر قرار داده است »

ما جای زیاد فانتزی و شیکی نرفتیم . درست مکانی در آن نزدیکی که می توانستیم با هم حرف بزنیم . وقتی رسیدیم مادرم هم از روی محبت و هم به خاطر بالا رفتن از پله های سالن ، بازویم را گرفت .

وقتی نشستیم بلافاصله شروع به خواندن منو کردم . تا غذا سفارش بدهم . چشم های مادرم فقط می توانست اشکال و عکس های بزرگ را تشخیص بدهد . در حالی که مشغول خواندن فهرست بودم نگاهی به مادرم انداختم . مادرم به من چشم دوخته بود و لبخندی از شوق و اشتیاق بر لب داشت .

گفت :« وقتی که بچه بودی همیشه من منو را می خواندم . »

فورا فهمیدم که منظور مادرم چیست ؟ روزی او از من مراقبت می کرد و حالا من از او . رابطه ی ما دایره وار شده بود .

گفتم :« خوب ، حالا وقت آن است که شما استراحت کنید و اجازه دهید تا مهر و محبتی را که در حق من کردید به خودتان برگردانم .»

سر میز شام حرف های قشنگی زدیم . در مورد اتفاقاتی که در زندگی ما اتفاق افتاده بود ، ودر بین خاطرات ما جا گرفته بود . آنقدر حرف زدیم که اصلا متوجه نشدیم چندین ساعت گذشته است .

موقع برگشتن وقتی داشتم مادرم را پیاده می کردم گفت :« باز هم با تو بیرون خواهم آمد ، اما به شرطی که اجازه دهی این بار پول شام را من پرداخت کنم . » با مادرم موافقت کردم .

آن شب وقتی به خانه رسیدم همسرم پرسید : « آیا خوش گذشت ؟»

گفتم :« عالی بود … بهتر از آنچه که فکرش را می کردم . »

او لبخندی زد . اما لبخندش هشدار دهنده بود . ولی من سرشار از انرژی بودم . همسرم به زودی می فهمید انرژی مثبتی که از مادرم گرفته ام صرف همسرم و فرزندانم خواهد شد .

از آن شب به بعد این ملاقات ها را ادامه می دهیم . شاید هر دوماه یکبار . به بهانه شام بیرون می رویم و فقط صحبت می کنیم . در مورد کار، بچه ها ، همسرم ، فامیل و همه چیز. او با شور و شوق و گاهی با غم و اندوه در مورد گذشته خودش حرف می زند . حالا من می دانم که مادرم چه کار سخت و طاقت فرسایی داشته است ، چگونه با پدرم آشنا شده و چه رابطه ی عاشقانه ای داشته اند . من تمام این داستانها را گوش می دهم و متوجه می شوم که چقدر برای من مهم هستند . آنها تاریخ زندگی من هستند . ما در مورد آینده هم باهم حرف می زنیم . حالا من میدانم که مادرم نگران سلامتی جسمانی خودش است و از گذشت سریع عمر شکایت دارد . اما گذراندن اوقات فراغت با مادرم اهمیت «زمان با کیفیت » را به من یاد داد .

حق با همسرم بود . قرار ملاقات با یک زن دیگر ، در زندگی زناشویی من موثر بود . آن از من یک همسر و پدر بهتر و با کمال امید واری یک پسر خوب ساخته است .

متشکرم مادر . دوستت دارم .


« کانون گرم » راز آرامش در خانواده

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *