بایگانی دسته: حکایت

نوشته های این دسته

داستانک

ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻫﺖ ﻫﻤﭽﻮ ﭼﺮﺍﻏﯽ ﺑﺸﻮﺩ

داستان های کوتاه

 داستان های کوتاه

از گابریل گارسیا می پرسند:
اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟

گفت : ۹۹ صفحه رو خالی میذارم.صفحه آخر، سطر آخر می نویسم:

“یادت باشه دنیا گرده،
هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی”
زندگی ساختنی است؛
نه ماندنی..
بمان برای « ساختن»
نساز برای«ماندن».

منتطرنباش کسی برایت گل بیاورد!
خاک را زیر و روکن…
بذر را بکار،
از آن مراقبت کن
گل خواهد داد.


کمک خدا

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش رابگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر
عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است. زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند
با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که
بلد نیستم از این استفاده کنم. هوا داشت کم کم تاریک میشد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: “خدایا کمکم کن”.

در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد …!
زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟ زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم در ماشین را باز
کنم. مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟ زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد. زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: “خدایا متشکرم”
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید. مرد سرش را برگرداند و گفت: “نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام.”

خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای! زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود….!

 


https://telegram.me/kanongarm

پیوند به کانال تلگرامی « کانون گرم »