داستان های کوتاه ( حضرت موسی و ابلیس)

داستان های کوتاه


حضرت موسی و ابلیس

حضرت موسی (علیه السلام) در جایی نشسته بود، ناگاه ابلیس که کلاهی رنگارنگ بر سر داشت نزد موسی آمد. وقتی که نزدیک شد، کلاه خود را برداشت و مؤدبانه نزد موسی (علیه السلام) ایستاد.
موسی (علیه السلام) گفت: تو کیستی؟
ابلیس گفت: من ابلیس هستم!
موسی (علیه السلام) گفت: آیا تو ابلیس هستی؟ خدا تو را از ما و دیگران دور گرداند!
ابلیس گفت: من آمده ام به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری، بر تو سلام کنم!
موسی (علیه السلام) گفت: این کلاه چیست که بر سر داری؟
ابلیس گفت: با رنگ ها و زرق و برق های این کلاه، دل انسان ها را می ربایم.
موسی (علیه السلام) گفت: به من از گناهی خبر ده که اگر انسان آن را انجام دهد، تو بر او چیره می شوی و هر جا که بخواهی، او را به می کشی.
ابلیس گفت: « اذا اعجبته نفسه و استکثر عمله، و استصغر فی عیبه ذنبه»
سه گناه است که اگر انسان گرفتار آن بشود، من بر او چیره می گردم:
1 – هنگامی که او، خودبین شود و از خودش خوشش آید؛
2 – هنگامی که او عمل خود را بسیار بشمارد؛
3 – هنگامی که گناهش در نظرش کوچک گردد
داستان های اصول کافی، ج ۲، ص ۲۶۲.


https://telegram.me/kanongarm 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *