آدم های معمولی
یادم هست قبل از ازدواج، مدتی با همسرم همکار بودیم. فضای کاری باعث شده بود او به شخصیت و دانشم علاقهمند شود. راستش را بخواهید، خودم هم از شیفتگیاش به آدمِ “عجیب و غریب” و به قول خودش “فراواقعی”ام، چندان ناراحت نبودم!
ازدواج کردیم. سال اول را پشت سر گذاشتیم تا اینکه مثل هر زوج دیگری، روزی به دعوای شدیدی کشیدیم. در همان دعوا، جملهای از همسرم شنیدم که حالا پس از جدایی، مانند چراغی راهنمای رفتارهای آیندهام شده است:
«من با این خیال که تو آدم خاص و فوقالعادهای هستی ازدواج کردم… ولی حالا میبینم تو هم مثل بقیه آدمهای معمولی هستی!»
این روزها که دقیقتر نگاه میکنم، میبینم تقریباً همه ما در زندگی به لحظهای میرسیم که قهرمانان افسانهایمان تبدیل به انسانهایی واقعی و معمولی میشوند. و درست در همان لحظه، بتهای ذهنیمان به طرز دردناکی خرد میشوند.
ما عادت داریم از کسانی که دوستشان داریم، بت بسازیم و آنها را به ابرانسان تبدیل کنیم. اما وقتی همان شخصیتِ آرمانی، انسانی عادی با تمام ضعفها و محدودیتها نشان میدهد، ناگهان احساس خیانت میکنیم و از او دور میشویم.
به هر عاشق شیفتهای باید گفت:
«کسی که امروز در بهترین لباس و با خوشترین ظاهر میبینی، در خلوتش انسانی است با تمام کموبیزیهای بشری… تو با یک انسان معمولی طرف هستی، نه یک قهرمان آرمانی!»
همه ما در نهایت انسانیم. انسانهایی معمولی. بسیار بسیار معمولی.