از خاطرات همسر امام خمینی(ره)

 از خاطرات همسر امام خمینی (ره)

از مطرح شدن ازدواج آقا در منزل قم آقاى ثقفى تا خواستگارى رسمى در منزل تهران ایشان، ده ماه آقا‏روح ‏الله در انتظار بله گفتن قدس ایران بود. پس از بله‏ گویان همه چیز به سرعت پیش رفت. بقیۀ ماجرا را از زبان یارآفتاب شنیدن خوش‏تر است: عقد مفصل نبود. آقا جانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسى جان بیا! من از مدرسه آمده بودم و چون بى‏ چادر پیش ایشان نمى ‏رفتم چادر خواهر کوچکم را انداختم سرم و رفتم پیش آقاجانم.

 

خواستگارى شروع شد. پدرم مى‏گفت: «از طرف من ایرادى نیست و قبول دارم. اگر تو را به غربت مى‏ برد، اما آدمى است که نمى‏ گذارد به تو بد بگذرد.» پدرم به دلیل رفاقت چند ساله ‏اش از آقا شناخت داشت، اما من مى‏ گفتم: «اصلاً به قم نمى ‏روم.»  اما بر اثر خوابهایى که دیدم، فهمیدم این ازدواج مقدر است.

 

آخرین بار خواب حضرت رسول(ص)، امیرالمؤمنین و امام حسن(ع) ـ را دیدم. در حیاط کوچکى که همان حیاطى بود که براى عروسى اجاره کردند. همان اتاقها با همان شکل و شمایل. حتى پرده‏ هایى که خریدند، همان بود که در خواب دیده بودم. به هر حال، در خواب دیدم که آن طرف حیاط که اتاق مردها بود، پیامبر(ص) و امام حسن(ع) و امیرالمؤمنین(ع) نشسته بودند و طرفى که اتاق عروس بود، من بودم و پیرزنى با چادرى شبیه چادر شب که نقطه‏ هاى ریزى داشت و به آن چادر لکى مى‏گفتند. پیرزن ریزنقشى بود که من او را نمى‏شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شیشه داشت و من آن طرف را نگاه مى‏کردم. از او پرسیدم: «اینها چه کسانى‏ اند؟» پیرزن، که کنار من نشسته بود، گفت: «آن رو به رویى که عمامۀ مشکى دارد پیامبر(ص) است. آن مرد هم که مولوى سبز و کلاه قرمز با شال‏بند دارد، ـ آن زمان مرسوم بود در نجف هم خدّام به سر مى‏گذاشتند ـ  امیرالمؤمنین(ع) است. این طرف هم جوانى عمامه مشکى بود که پیرزن گفت: «این هم امام حسن(ع) است.» من گفتم: «اى واى، این پیامبر است و این امیرالمؤمنین است!» خیلى خوشحال شدم. پیرزن گفت: «تو که از اینها بدت مى ‏آید!» من گفتم: «نه، من که از اینها بدم نمى‏ آید. من اینها را دوست دارم.» و اضافه کردم: «من همۀ اینها را دوست دارم. اینها پیامبر من‏ اند، امام من ‏اند. آن آقا امام دوم من است، آن آقا امام اول من است.» پیرزن گفت: «تو که از اینها بدت مى ‏آید!»

اینها را گفتم و شنیدم و از خواب بیدار شدم. ناراحت شدم که چرا زود از خواب بیدار شده‏ ام. صبح براى مادربزرگم تعریف کردم که من دیشب چنین خوابى دیده‏ ام. مادر بزرگم گفت: «مادر! معلوم مى‏شود که این سید حقیقى است و پیامبر و ائمه از تو رنجشى پیدا کرده‏ اند . چاره‏ اى نیست. این تقدیر توست.» از طرف دیگر، آقاى سید احمد لواسانى از جانب داماد، هر شب مى ‏آمد خواستگارى و مى‏ پرسید: «چه شد؟» پدرم هم مى‏ گفت:   زنها هنوز راضى نشده ‏اند.

 

زندگی امام

 

آقا نظم و دقت بى ‏نظیرى در کارها داشت. طورى که ماساعتهاى خود را با حرکات و عبادتهاى امام کوک مى‏ کردیم، چون تمام امور ایشان با برنامه ‏ریزى و از روى دقیقه و ساعت انجام مى‏شد. امام واقعاً شوهرى اسلام‏ شناس بودند و مى‏دانستند که اسلام به مرد چه مقدار حق دخالت در زندگى همسرش را داده است.

امام در تربیت فرزندان و زندگى، اختیارات لازم را به من داده بود. از حوادث سیاسى زندگى آقا خاطرات زیادى دارم. مثلاً امام به آقاى کاشانى ارادت داشتند. در ابتدا وقتى آقا براى ازدواج به تهران آمدند و هشت روز در منزل پدرم اقامت کردند، آقاى کاشانى را در آنجا دیدند. خانۀ آقاى کاشانى و خانۀ پدرم در یک کوچه بود و آنان با هم رفیق بودند. در همان جا آقاى کاشانى به پدرم گفته بود: «این اعجوبه را از کجا پیدا کردى؟»  تا اینکه امام را به ترکیه تبعید کردند و سپس به نجف . از صدقه سر آقا بچه ها مثل خود آقا همواره به من احترام می گذاشتند. بخاطر دارم  به سبب علاقه زیاد آقا به بچه ها در سفر آخرى که حاج احمدآقا با همسرش و حسن آقا ـ که کوچک بود به عراق آمده بودند و مى ‏خواستند پس از دو ماه برگردند، امام علاقه داشتند که احمدجان در عراق بماند.البته من اصرار بیشترى داشتم. آقا به ایشان گفتند: به خاطر مادرت، چند ماه دیگر هم بمان.   بیست روز پس از این ماجرا، شهادت آقا مصطفى اتفاق افتاد و این هم خواست خدا بود که در آن روزها آقا تنها نباشند و احمدآقا در نجف باشد. شهادت حاج مصطفى خیلى آقا را ناراحت کرد. من داد مى‏ زدم و گریه و زارى مى‏ کردم، ولى ایشان مرد بود و توى مردم نمى‏ توانست گریه کند. مى ‏گفت: من مصطفى را براى آینده اسلام مى ‏خواستم. ولى در شب مى ‏دیدم که گریه مى‏ کند. مگر مى‏شود پدر گریه نکند! روز، خودش را نگه مى ‏داشت ولى شبها مى‏ دیدم که گریه مى‏کند. براى مصطفى به طور خاصى گریه مى‏کرد. همین علاقه بود که برایش چهل نفر را براى نماز وحشت گرفت و شب هفتم شام داد. به طورى که هر که مى ‏خواهد بیاید بخورد.

بچه‏ ها خیلى به من احترام مى‏ گذارند. آقا به احمدجان خیلى سفارش کردند. به او گفتند: خیلى مواظب باش. من نتوانستم تلافى کنم و تو تلافى کن.   ( آرشیو مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى)

 

 

امام(س) همیشه احترام مرا داشتند. هیچ وقت با تندی صحبت نمی‌کردند. اگر لباس و حتی چای می‌خواستند، می‌گفتند: ممکن است بگویید فلان لباس را بیاورند؟ گاهی اوقات هم خودشان چای می‌ریختند. در اوج عصبانیت، هرگز بی‌احترامی و اسائه ادب نمی‌کردند. همیشه در اتاق، جای بهتر را به من تعارف می‌کردند. تا من نمی‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی‌کردند. به بچه‌ها هم می‌گفتند صبر کنید تا خانم بیاید. ولی این طور نبود که بگویم زندگی مرا با رفاه اداره می‌کردند. طلبه بودند و نمی‌خواستند دست، پیش این و آن دراز کنند، همچنان که پدرم نمی‌خواست. دلشان می‌خواست با‌‌ همان بودجه کمی که داشتند، زندگی کنند، ولی احترام مرا نگه می‌داشتند و حتی حاضر نبودند که من در خانه کار بکنم. همیشه به من می‌گفتند: جارو نکن. اگر می‌خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم، می‌آمدند و می‌گفتند: بلند شو، تو نباید بشویی. من پشت سر ایشان اتاق را جارو می‌کردم و وقتی منزل نبودند، لباس بچه‌ها را می‌شستم. یک سال که به امامزاده قاسم رفته بودیم، کسی که همیشه در منزلمان کار می‌کرد با ما نبود. بچه‌ها بزرگ شده و دختر‌ها شوهر کرده بودند. وقتی ناهار تمام شد، من نشستم لب حوض تا ظرف‌ها را بشویم. ایشان همین که دیدند من دارم ظرف‌ها را می‌شویم، به فریده، یکی از دخترها که در منزل ما بود، گفتند: فریده! بدو، خانم دارد ظرف می‌شوید.
روی هم رفته باید بگویم که حضرت امام این کار‌ها را وظیفه من نمی‌دانستند و اگر به جهت نیاز گاهی به این کار‌ها دست می‌زدم، ناراحت می‌شدند و آن را به حساب نوعی اجحاف نسبت به من می‌گذاشتند. حتی وقتی وارد اتاق می‌شدم، به من نمی‌گفتند‌: در را پشت سرتان ببندید. صبر می‌کردند تا بنشینم و بعد خودشان بلند می‌شدند و در را می‌‌بستند.

یک سال بعد از گرفتن تصدیق ششم، به دبیرستان بدریه رفتم و کلاس هفتم را خواندم. برای فرانسه معلم گرفتم. پدرم که از قم به تهران آمدند، جامع‌المقدمات را مدتی پیش ایشان خواندم. بعد از ازدواجم، امام به من تعلیم می‌دادند. پس از مدتی به من گفتند که چون با استعدادم، احتیاج به تعلیم ندارم و شروع کردند به تدریس جامع‌المقدمات. دو بچه داشتم که سیوطی را شروع کردم و وقتی سیوطی تمام شد، چهار بچه داشتم. بعدا که به دلیل تبعید امام به عراق رفتم، شروع به یادگیری زبان عربی کردم. سپس به خواندن رمان‌ها و حکایت‌های شیرین علاقه‌مند شدم و چون از آن‌ها خوشم می‌آمد، بیشتر تشویق می‌شدم.

در هر صورت، مدتی که در عراق بودیم، من رمان می‌خواندم، و بعد شروع کردم به روزنامه و مجله خواندن. به طوری که سال آخر اقامت‌مان در عراق پیشرفتم به حدی بود که کتاب تمدن اسلام را به زبان عربی خواندم.

امام در مسائل خصوصی زندگی من دخالت نمی‌کردند. اوایل زندگی‌مان، یادم نیست هفته اول یا ماه اول به من گفتند: من کاری به کار تو ندارم. به هر صورت که میل داری لباس بخر و بپوش. اما آنچه از تو می‌خواهم این است که واجبات را انجام بدهی و محرمات را ترک بکنی، یعنی گناه نکنی.

 

 نامه ای از لبنان برای قدسی

 

تصدقت شوم؛ الهى قربانت بروم، در این مدت که مبتلاى به جدایى از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینۀ قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ] من با هر شدتى باشد مى‏ گذرد ولى بحمداللّه‏ تا کنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیباى بیروت هستم؛حقیقتاً جاى شما خالى است فقط براى تماشاى شهر و دریا خیلى منظرۀ خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظرۀ عالى به دل بچسبد.  در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتى هستیم، از قرار معلوم و معروف یک کشتى فردا حرکت مى‏کند ولى ماها که قدرى دیر رسیدیم، باید منتظر کشتى دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همۀ حجاج را موفق کند به اتمام عمل، از این حیث قدرى نگران هستیم ولى از حیث مزاج بحمداللّه‏ به سلامت، بلکه مزاجم بحمداللّه‏ مستقیم‏تر و بهتر است. خیلى سفر خوبى است جاى شما خیلى خیلى خالیست. دلم براى پسرت قدرى تنگ شده است. امید است هر دو به سلامت و سعادت در  تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خداى متعال باشند. اگر به آقا و خانم‏ه کاغذى نوشتید سلام مرا برسانید. من از قِبَل همه نایب الزیاره هستم. به خانم شمس آفاق سلام برسانید و به توسط ایشان به آقاى دکترسلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید. صفحۀ مقابل را به آقاى شیخ عبد الحسین بگویید برسانند. ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت؛ روح اللّه‏.عکس جوف در حال دلتنگى از حرکت نکردن.(صحیفه امام؛ ج ۱، ص ۲ـ ۳)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *